با یه شیطونی خاصی به عمو عزرائیل گفتم:هان؟؟ پکری؟؟؟
گفت آقای آدم تو دنیا که تا جا داشت پشت سرمون صفحه گذاشتی .تا جا داشت
با رفقات برام جک ساختین.این جا دیگه از رو نمیری؟؟؟
گفتم:عمو من حق آب و گل دارما....
و مثلا خواستم بگم مام هستیم.
گفت :حقت بود همون بار آخر جونتو می گرفتم و میفرستادم آب خنک.
گفتم:وای آب خنک؟؟اونم تو جهنم؟؟؟ قند تو دلم آب شد.
گفتم:عمو جون تو اگه یه نیمچه دل نمیسوزوندی الان من این جوری نبودم.
گفت:تقصیر منه که برات دعا کردم.
اوس کریم هم که دید من از رو نمیرم گفت زرشک.
هر جوری بود باید یه جوری مخ میکائیل و میزدم. آخه وقتی همه رو اوس کریم می آوورد برا پارتی من باید یه رفیق فاب برا خودم دست و پا می کردم یا نه؟؟
گفتم جناب میکائیل؟؟؟ سرش تو نوشته هاش بود....گفت امرتون؟
گفتم هیچی....یخ کردم با این جوابش.
گفت بنال دیگه....گفتم جان؟؟؟؟
بهتر دیدم سر به سرش نذارم.
گفتم جناب شما تو حال خودتون باشین.
اوس کریم رو دیدم که با تبسم نگام می کرد.
تو گوشم گفت: خره....وقتی می خوای با یکی رفیق فاب بشی.کنارش بشین.
منم رفتم مث جغد کنار جناب میکائیل چنباته زدم.
و متفکرانه تو چشاش نگاه کردم.
ولی بد تر از این کار من این بود که نه نگام کرد نه هیچی.اصن نگفت تو آدمی یا نه.
و از اون جایی که من آخر رو هستم و کم نمی آرم همون جا چمپاته زدم.
نه این که حوصله ام سر رفته بود بولوتوث گوشیم رو روشن کردم.
شروع کرد به جست و جو.
زهی خیال باطل.با مترو اشتباه گرفته بودم.
و اوس کریم با ابرو بهم فهموند که غلافش کن.
اوس کریم نشسته بود و تبسم می کرد و نگاه.همین.
ولی تیپ امروزش خیلی باحال بود. از اون باحال تر عمو عزرائیل بود.
فک کنم که یه جا دعوت بود. می گفتن قراره بره یه عروسی.
گفتم وا!!!!!عمو جان و عروسی؟؟ گفتن خره نه برای رقص و اواز.برا این که قراره یه مهمون ناشناس بیاره پیشمون.
دیگه داشتم کلافه می شدم. به اوس کریم گفتم سهم منو بده من کار دارم.باید برم.
گفت کدوم سهم؟؟ گفت ده یادت رفت اوس کریم؟؟؟
گفت؟؟سرمون شلوغه.تو الان یه چیزی بخوای یه مدت دیگه باید بیای ببری.
گفتم مگه بقالی سر خیابونه که سفارش بدم؟؟؟
گفت یه سوال ازت می کنیم. اگه جواب دادی حوری هم بهت میدیم.
گفتم خودت؟؟؟ گفت نه....جناب میکائیل.
تا گفت جناب..... قافیه رو باختم. مطمئن بود یه ریگی تو کفشش هست.
شایدم مث مسابقه های بانک ها پارتی بازی باشه. مام که دیدیم یا شانس و یا اقباله گفتیم.
خیالی نیست.پایتیم.
جناب ما رو نگاه کرد و هوشمندانه گفت هابیل قابیل رو کشت یا قابیل هابیل رو؟؟؟
مخم گیج می زد...و تکرار کردم.....هابیل .......
گفتم یه فُرجه بدین من تحلیل کنم. و بازم شیطنتم گل کرد....و گفتم اینم جواب....
اگه قابیل پسر آدم باشه.....هابیل برادر قابیله.ما نمی دونیم هابیل قابیله؟؟یا قابیل هابیله؟؟
اگه هابیل قابیل رو کشته. باشه ....حوا که مادر هابیل و قابیله عزاداره یکی از اون هاست.
و از اون جا که قابیل از ریشه قبل می آد و هابیل ریشه نداره.
میشه به عبارتی هابیل برادر قابیل و هابیل داداش عزیز قابیل.
در نتیجه هابیل قابیل رو کشت یا هابیل قابیل رو....
اگه قابیل با بیل هابیل رو کشت و با بیل اون رو دفن کرد ولی نه...هابیل که بیل نداشت.
پس هابیل داشته؟؟؟ هابیل اگه کشته شده باشه شهید اوله....ولی نه.....هابیل که شهید نشده.
هابیل اگه قابیل رو کشته باشه......اصن واستین....
به اوس کریم گفتم اون کلاغه هنوز زنده است؟؟؟
گفت کدوم کلاغه؟؟؟ گفتم ده همون که اومد کمک هابیل ..نه قابیل تا با بیل قبر هابیل...نه قابیل رو بکنه.
گفت آره....گفتم میشه ببینمش گفت نه...گفتم چرا؟؟ گفت کلاغ ها نمیمیرن.
تازه فهمیدم که کلاغ ها شوم نیستن.
و اونقده از گیج و منگی داشتم از حال میرفتم که بی خیال دیدن حوری شدم.
دم اومدنم اوس کریم یه تبسم کرد و گفت.
هی کوچولو.....و اما جواب سوالات....
هابیل قابیل رو کشت.
میکائیل هم اون قده ها هم که تو فک م کنی خشک نیست.ولی بیکار هم نیست تا با تو یه قل دو قل بازی کنه.
راستی اگه خودت قدر خودتو بدونی همه چشمات از حوری بهشتی من پر میشه.
تازه اوس کریم هم دوست داره.
حالا میتونی بری.
تا حال خودم بودم که اوس کریم یه پس گردنی بهم زدنا گفت...راستی دیگه نبینم تو کار و بار ما فضولی کنی ها....
یه چشمک زدم و یاد حرف آنتوان افتادم نویسنده رمان شازده کوچولو.....
آدم بزرگ ها هیچی نمیفهمن. و همیشه جدی ان.
و خوشحال بودم که اوس کریم بهم گفت....کوچولو.
پایان....