تبليغاتX
""داداش پدرام""
ذلیل مرده

 

ساده باش و تازه تر شو

از نگاهم ساده تر شو

از دو چشم دل فریبت

گفت ُ بحث دل.غریبت

دست بردار و مثل ما باش

سبز و ساده بی ریا باش

تا به کی فکر فریبی

یا که پنداری عجیبی

یاوه بافیهات مَنی چند؟

به کجا هستی بند؟!!!

با توام شیطان ذلیل مُرده

تو که داری شیشه خورده*

برو آدم شو پست پلید

نامرد تر از تو زمانه ندید

روزگارم خاکستری کردی

پر غصه پر غم.پر دردی

--------------------------------------------------------------

توضیح نوشت:

*منظور از شیشه خورده همون خورده شیشه است که به دلیل وزن شعری اینجوری شد.

راستی شعر هم از خودمه.بای

 


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388 و ساعت 0 توسط $داداش پـــــــــــــــدرام$ |
نرخ دلبری.
 

گل گلدون پر نازه
رو لباش پر نیازه
روی گلبرگای زیباش
و چشای دل.فریباش
پر پروانه گذر کرد
از سلام خود حذر کرد
رو غرورش پا گذاشتُ
عشوه هاش رو جا گذاشت ُ
و هنوزم که هنوزه
نرخ دلبری به روزه
---

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388 و ساعت 16 توسط $داداش پـــــــــــــــدرام$ |
اینــــــــــــــــــــــــــــــم یه جورشه(2)
 

از نیمه رد شدیم رفتیم تو سرازیری ماهت اوس کریم.

امسال که به من یکی لطفی نداشت

خودت که بهتر می دونی چی میگم .

گفتنی ها نگفتنیه و شنیدنی ها نشنیدنی.

فقط می خوام بگم کرمت رو شکر.

یا حق. یاعلی مدد.


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388 و ساعت 14 توسط $داداش پـــــــــــــــدرام$ |
ته نوشت.
 

سلام.حال نوشتن ندارم.

فقط گفتم بیام بگم هنوز زندم و دارم زندگی می کنم.

کتاب خاطرات ::"""""دا::""""" رو تموم کردم.....

خیلی قشنگ بود سفارش می کنم بخونیتش...شیمون نمیشین.

دل و دماغ نوتن ندارم.

به تنها چیزی که فکر می کنم.

اینه که افطار بشه تا یه شکم سیر شربت خنک بخورم.

ته نوشت: اوس کریم.خودمونی بگم؟؟؟ امسال خوش نگذشت.شایدم سال من نبود.


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 14 توسط $داداش پـــــــــــــــدرام$ |
اینـــــــــــــــــــ ــــــم یه جورشــــ ــــ ـــــه(1)
 

سلام لوتی.خوبی با معرفت.....

کرمت رو شکر سالار.

دیدم همه باهات یه جورایی حال می کنن گفتیم مام بیایم در خونت لُنگ بندازیم و بگیم

مام هستیم.

اوستا کریم...

حوصله حرفای تکراری رو ندارم هر چند قربونت برم این قده تکراری های منو دیدی و خسته نشدی که خودم شدم و روم نمیشه بگم.

اوستا کریم ماه ماه تو صاحب خونه تویی. منم بنده ناچیز تو...

اوستا کریم روز اول رو بذار خودمونی بگم خیلی دلم برات تنگ شده

برا مهربونی هات خودمونی هات گفتنی هات شنیدنی هات ....

بغل کردن هات..بوسیدنات....گوش مالی هات....

چی کار کنیم دیگه مگه نگفتی تا آخر این سفر همرهتم؟؟؟ هان؟؟؟

اوستا کریم...خیلی حرفا رو نمیشه گفت و شنُفت....

فقط  میشه نشست و نگاه کرد.....اوستا کریم....

من که حوصله پارچه خواری ندارم ...گفته باشم.....

به خونه دلمون اومدی ...خوش اومدی.....

اوستا کریم......همه روز ها از من بود ...همه ماه ها از من بود....

این روز ها و شباش.....همه اش مال تو..... دیدی چقد بخشنده شدم اوستا کریم؟؟؟!!!!

دیدی چقدر مهربون شدم اوستا کریم؟؟؟؟؟

خودمم؟؟؟ می دونم نوکرتم... خرتم اوستا کریم...

دربون ماه رمضونتم اوستا کریم.....

یا حق مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــددیـــــــــــــــــــــــــــــــــــ


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388 و ساعت 18 توسط $داداش پـــــــــــــــدرام$ |
قسمت دوم.من و اوس کریم.
 

----------------------------------------------------------------------

 

 

با یه شیطونی خاصی به عمو عزرائیل گفتم:هان؟؟ پکری؟؟؟

گفت آقای آدم تو دنیا که تا جا داشت پشت سرمون صفحه گذاشتی .تا جا داشت

با رفقات برام جک ساختین.این جا دیگه از رو نمیری؟؟؟

گفتم:عمو من حق آب و گل دارما....

و مثلا خواستم بگم مام هستیم.

گفت :حقت بود همون بار آخر جونتو می گرفتم و میفرستادم آب خنک.

گفتم:وای آب خنک؟؟اونم تو جهنم؟؟؟ قند تو دلم آب شد.

گفتم:عمو جون تو اگه یه نیمچه دل نمیسوزوندی الان من این جوری نبودم.

گفت:تقصیر منه که برات دعا کردم.

اوس کریم هم که دید من از رو نمیرم گفت زرشک.

هر جوری بود باید یه جوری مخ میکائیل و میزدم. آخه وقتی همه رو اوس کریم می آوورد برا پارتی من باید یه رفیق فاب برا خودم دست و پا می کردم یا نه؟؟

گفتم جناب میکائیل؟؟؟ سرش تو نوشته هاش بود....گفت امرتون؟
گفتم هیچی....یخ کردم با این جوابش.

گفت بنال دیگه....گفتم جان؟؟؟؟

بهتر دیدم سر به سرش نذارم.

گفتم جناب شما تو حال خودتون باشین.

اوس کریم رو دیدم که با تبسم نگام می کرد.

تو گوشم گفت: خره....وقتی می خوای با یکی رفیق فاب بشی.کنارش بشین.

منم رفتم مث جغد کنار جناب میکائیل چنباته زدم.خیال باطل

و متفکرانه تو چشاش نگاه کردم.

ولی بد تر از این کار من این بود که نه نگام کرد نه هیچی.اصن نگفت تو آدمی یا نه.

و از اون جایی که من آخر رو هستم و کم نمی آرم همون جا چمپاته زدم.

نه این که حوصله ام سر رفته بود بولوتوث گوشیم رو روشن کردم.

شروع کرد به جست و جو.

زهی خیال باطل.با مترو  اشتباه گرفته بودم.

و اوس کریم با ابرو بهم فهموند که غلافش کن.

اوس کریم نشسته بود و تبسم می کرد و نگاه.همین.

ولی تیپ امروزش خیلی باحال بود. از اون باحال تر عمو عزرائیل بود.

فک کنم که یه جا دعوت بود. می گفتن قراره بره یه عروسی.

گفتم وا!!!!!عمو جان و عروسی؟؟ گفتن خره نه برای رقص و اواز.برا این که قراره یه مهمون ناشناس بیاره پیشمون.

دیگه داشتم کلافه می شدم. به اوس کریم گفتم سهم منو بده من کار دارم.باید برم.

گفت کدوم سهم؟؟ گفت ده یادت رفت اوس کریم؟؟؟

گفت؟؟سرمون شلوغه.تو الان یه چیزی بخوای یه مدت دیگه باید بیای ببری.

گفتم مگه بقالی سر خیابونه که سفارش بدم؟؟؟

گفت یه سوال ازت می کنیم. اگه جواب دادی حوری هم بهت میدیم.

گفتم خودت؟؟؟ گفت نه....جناب میکائیل.

تا گفت جناب..... قافیه رو باختم. مطمئن بود یه ریگی تو کفشش هست.

شایدم مث مسابقه های بانک ها پارتی بازی باشه. مام که دیدیم یا شانس و یا اقباله گفتیم.

خیالی نیست.پایتیم.

جناب ما رو نگاه کرد و هوشمندانه گفت هابیل قابیل رو کشت یا قابیل هابیل رو؟؟؟

مخم گیج می زد...و تکرار کردم.....هابیل .......

گفتم یه فُرجه بدین من تحلیل کنم. و بازم شیطنتم گل کرد....و گفتم اینم جواب....

اگه قابیل پسر آدم باشه.....هابیل برادر قابیله.ما نمی دونیم هابیل قابیله؟؟یا قابیل هابیله؟؟

اگه هابیل قابیل رو کشته. باشه ....حوا که مادر هابیل و قابیله عزاداره یکی از اون هاست.

و از اون جا که قابیل از ریشه قبل می آد و هابیل ریشه نداره.

میشه به عبارتی هابیل برادر قابیل و هابیل داداش عزیز قابیل.

در نتیجه هابیل قابیل رو کشت یا هابیل قابیل رو....

اگه قابیل با بیل هابیل رو کشت و با بیل اون رو دفن کرد ولی نه...هابیل که بیل نداشت.

پس هابیل داشته؟؟؟ هابیل اگه کشته شده باشه شهید اوله....ولی نه.....هابیل که شهید نشده.

هابیل اگه قابیل رو کشته باشه......اصن واستین....

به اوس کریم گفتم اون کلاغه هنوز زنده است؟؟؟بغل

گفت کدوم کلاغه؟؟؟ گفتم ده همون که اومد کمک هابیل ..نه قابیل تا با بیل قبر هابیل...نه قابیل رو بکنه.

گفت آره....گفتم میشه ببینمش گفت نه...گفتم چرا؟؟ گفت کلاغ ها نمیمیرن.

تازه فهمیدم که کلاغ ها شوم نیستن.

و اونقده از گیج و منگی داشتم از حال میرفتم که بی خیال دیدن حوری شدم.

دم اومدنم اوس کریم یه تبسم کرد و گفت.

هی کوچولو.....و اما جواب سوالات....

هابیل قابیل رو کشت.

میکائیل هم اون قده ها هم که تو فک م کنی خشک نیست.ولی بیکار هم نیست تا با تو یه قل دو قل بازی کنه.

راستی اگه خودت قدر خودتو بدونی همه چشمات از حوری بهشتی من پر میشه.

تازه اوس کریم هم دوست داره.

حالا میتونی بری.

تا حال خودم بودم که اوس کریم یه پس گردنی بهم زدنا گفت...راستی دیگه نبینم تو کار و بار ما فضولی کنی ها....

یه چشمک زدم و یاد حرف آنتوان افتادم نویسنده رمان شازده کوچولو.....

آدم بزرگ ها هیچی نمیفهمن. و همیشه جدی ان.

و خوشحال بودم که اوس کریم بهم گفت....کوچولو.

                                                                                    پایان....


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388 و ساعت 22 توسط $داداش پـــــــــــــــدرام$ |
من و اوس کریم.داستان قسمت اول
 

بی کار بودم.گفتم سری به حضرت اوس کریم بزنم.

یواشکی وارد عرش اوس کریم شدم.
حواسم بود کسی نبینتم.

اوه.....دو تا اون جان....تند دارن می نویسن.....پس مزاحمشون نمیشم.

وای .اگه اوس کریم ناراحت شه که چرا یهویی و سر زده اومدم و رامشش رو بهم زدم.

دلم بهم گفت...نه خُله...اوس کریم که این جوری نیست.

فک کردی همه مث خودت و آدمای دنیای توان؟؟؟!!!!!!!!

راست می گفت....چقد خنگم ها.

همین جوری که داشتم از شادی ذوق می کردم و به خوش حواسی کارمندای خدا نیشخند میزدم.

یکی از فاصله چند متری صدام کرد.انگار نیشگونم گرفته باشه.

آقای آدم جان کجا؟؟؟؟

-هان؟؟؟دارم میرم اعلا حضرت رو ببینم.
-وقت قبلی گرفتی؟؟؟

دلم می خواست بگم من و اوس کریم که این حرفا رو نداریم.ولی اوس کریم بهم گفته بود که همه جا اینو نگم.

-نه...ولی بزگی کن...جون مادرت من باید ببینمش....

و ملتمسانه نگاش کردم.....

گفت...اعلا حضرت میگن بیا داخل.

منم با ذوق مرگی تمام خودمو هل دادم داخل.

ولی یهو خشکم زد.
اوس کریم  یه کروات ملس زده بود .اوه...نگاش کن...موهاش فشن شده بود...

گفتم ...هان اوس کریم...میبینم که شمام....آره؟؟؟

گفت بگیر بتمرگ.....گفتم راحتم.

گفت چی کوفت می کنی؟؟؟بگم بات بیارن.....

گفتم یه ظرف شراب طهور از همونایی که سفارشی برا خوبات تو بهشت داری می خوام.

گفت همین؟؟؟ چقده خنگ بودم...این همه راه خسته و کوفته رفتم تا اون جا...

حریص تر شدم.

گفتم...نه....الان میگم....یه کم به مغزم فشار آووردم...

آها....میشه بگی بهم یه حوری بهشتی نشون بدن؟؟ آخه دوس دارم از نزدیک ببینم این

مادام های بهشتی چه فرقی با دخترای دنیای خودم دارن....

گفت باشه...

داشت فک می کرد.

گفتم اوس کریم؟؟/ گفت هان بگو؟؟؟

گفتم خوب دم و دستگاهی برا خودت راه انداختی ها....همه ام کنارتن.

هیچ غمی هم نداری.حدا اقلش اینه که آرومی.

گفت خوب دیگه ما اینیم.

گفت می خوای با برو بچمون آشنا شی....

گفتم آره...چقد خوب....

و سه نفرو صدا زد.

داداش جبرئیل ......این که از خودمونی ها بود...

و میکاییل.....خیلی آروم و جدی بود....می ترسیدم ازش سوال کنم و حالمو بگیره.

اوه ..اوه عمو عزرائیل......قبلنا خیلی ازش تعریف شنیده بودم....ولی حالا که دیدمش ...

بذارین نگم...چون آخر صفا بود جون شما.....

آدم خودخواه که صفاش رو با دیگرون تقسیم نمیکنه.

بگذریم....اول داداش جبرئیل اومد ..جلو .مث همیشه لبخند به لب بود ساکت.

یه روبوسی کردیم.نه کارمند با صفائیه.

اوه...اوه...حالا باید با میکائیل..... ..جلو نیومد...یعنی من باید میرفتم جلو.

اوس کریم هیچی نمیگفت....می خواس خود من یه راه حل پیدا کنم.

یه نگاش کردم...می حواستم بگم اوس کریم فقط نگاه می کنی؟؟؟

خوب بگو چی کار کنم دیگه.....چرا این کارمندت این قده لوس و خشکه؟؟؟

رفتم جلو....یه نگاه معناداری کردم.

گوشامو گرفت و تو گشم گفت...خره....دیگه پیش خود اوس کریم ریا نکن.

                                                            ادامه دارد....


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388 و ساعت 16 توسط $داداش پـــــــــــــــدرام$ |
بسم الله اگر حریف مایی
 

ببببببببب...

  محدثه جان مرسی.

 

و باز داره صدای پاش می آد....

و باز طنین اندازه صدای ربنّـــــــــــا بر گوش و جان همه عاشقاش....

ماه مهمونی خدا...ماه ساده گفتن های با خدا... و باز داره می آد.....آره داره می آد.....

ماه رمضان ...ماه سفره افطار....

ماه شربت خنک ...ماه نان سنگک های داغ لب سفره...

و تو گاز می گیری....سیب سرخ خدا را.....سیب سرخ همان لب های خداست....که تو گاز می گیری ..دم افطار

این بار دیگه مثل سال های قبل نه..که الته بهتر خواهم بود....

روزه خواری در شب روشن....زیر چشمک مهتاب....بدون هیچ ظرف ریا...

و باز داره می آد ماه دل گرمی آدما...ماه گول زدن هامون...

ولی این بار یه کم ساده تر...تازه تر...

این بار حواسمون جمع تره...اگه می گیم اوس کریم کریمه...می بخشه...بیشتر حواسمون هست

و باز داره می آد ماه ساده اندیشی اندیشه هامون......ماه خون گرمی افکار....و ماه تازه تر شده ی تموم اقمار

صداشو می شنوی؟؟؟؟ خوب گوش کن؟؟؟؟ صدای پای ربنّــــــــــــــــنا رو میگم.......

و چقدر هم ناز و عوشوه هاش دل نشین و گیراست....

و چقدر هم به دل می نشینه.....

شایدم اومده خواستگاری.....

آره خواستگاری....خواستگاری من و تو برا خدا.....

جواب مثبت هم که بلدیم<؟نه؟

آره داره می آد تا گلچین کنه...این دفعه دبگه دستچین نمی کنه...گلچین می کنه....

همه چیز رو این بار اوس کریم دهم می خواد.....حتی پلاسیده ها رو هم لبیک میده.

حالا موندم من که از همه کس و همه چیز پلاسیده تر هستم چه جوری تو چشای اوس کریم نگاه کنم.....

بذارین خودمونی بگم من که روم نمیشه...بذارین یه بارم ریا کنیم.... تا الان گفتیم ریا نشه....

ولی تا الان گفتیم ؟؟اوس کریم رو دل خوش کنیم؟؟؟

                                       بسم الله اگر حریف مایی


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388 و ساعت 19 توسط $داداش پـــــــــــــــدرام$ |
اندر احوالات عُلیا مخدره بانوی پاکدامن فاطـــــــــــــــــــــــــــــــــیما.طنزنامه
 

سلام بر گل خندان.سلام بر لب خندان سلام بر گل گلدان.سلام بر همه شما خوبا.....

و آپ امروز ما در مورد فاطیماست.نصفش امروزیه.نصفش دیروزی.بعدا منظورم رو می فهمین.

خیلی خوشحالم.آخه امروز بعد مدت ها با دوست صمیمی خودم حرف زدم.آبجی سارا هم که خودش رو خاله سارا جا زده برگشته.فاطیما هم که هست.محدثه جون هم برگشته.فاطمه هم اومده.واییییییی

چه شود...جمعمون جمع جمع شد یوهوووووووووووووووووووووووو.بادا مبارکه مبارک.

------------------------------------------------------------------------------------------------

اندر احوالات علیا مخدره.فاطیما.

در سنه ی میلادی شمسی دو هزار مانده به قرن هجری در شالیزارهای سرزمین کهن اسلامی

خداوند مبارک تعالی دختری بخشید به خانواده ای.که از یمن وجودش نامش را فا-طی-ما گذاشتند.

دختری زشت در عین حال خوش نمک.خوش خنده و خوش خوراک که ماشاالله هزار ماشاالله بزنیم به تخته خوب مانده است.

از شیطنت های کودکی همینش به یاد.که بابا جانشان عزم سفر کردندی.و این اخموی ورپریده هم یواشکی وارد چمدان همی پنهان شدندی.

و القصه همین گویم که سر بشکست و باده در دست کله پیچان شدندی.

زیرا....را چسبیده است به زیرا.....

سر این نازدانه شکست و لو برفت همی.که پنهان شدندی.

از کرامات این علیا مخدره الیزابت بانو فاطیما همین بس که اگر قولش برود سرش نمی رود.

حتی اگر قولش برود.علامت تاکیـــــــد.¤¤¤¤¤

بسیار بسیار خوش قول هستندندی.

از دیگر کرامات وی همین بس باشد که تجدیدی هایش را اصلا رو نکرده و نخواهد کردندی.

و برای گرفتن نمره نقاش شدندی. و قلم مو بر دست در و دیوار مدرسه را رنگ بکردندی.

که البته خبرنگار ما مستقیم ایشان را بدیدندی که قلم مو بر دست رنگ زندندی.

از خصوصیات اخلاقی ایشان می توان به ***خوش بر خوردی خوش زد و خوردی خوش خندگی خوش بندگی خوش زندگی خوش اخمویی با طعم لیمویی اشاره همی کرد.

بنام فاطی دوران بجام رستم دستان.آن علیا مخدره بانو.آن زیباتر از سوسانو.آن هزار جومانگ دوستدار او

  آن هزار سرباز سر.دار او.آن فاطیمای تقبل الله آن خوشگل تر از هزار و چهار صد ماه.

آن شکسپیر زمانه آن سوغاتی بی بهانه (که کوفتمان کردی یادت هست؟ )

آن خاله سوسکه آن فاطی لوسه آن عاشق خرزوخان آن دوست دار خورشت بادمجان

آن مکه تقبل الله آن که می کند یاد مارا گاه و بی گاه

آن گور به گور شده ی ورپریده آن که مثل اون هیچکی ندیده آن بی مثال بی نظیر آن عاشق نسیم زمهریر

آن نقاش قلم به دست گرفته آن اخموی رنگ پریده آن وحشتناک خوش اخلاق آن که نیمی از دوستانش را داده طلاق

آن بانوی پاکدامن آن که می گفت یا تو یا من (الکی بگیم کی به کیه)

مادمادرز فاطیمای تقبل الله که روحش شاد و یادش گرامی باد.

----------------به علاوه های من.

خودمونی تر بگم یک  ( با علامت کسره بخوانید)مارمولکیه این فاطیما که خدا هم نتونست بشناستش.

از اون هفت خطای خوش ذوق که اگه اراده کنه می تونه نویسنده خوبی بشه.

بچه با استعداد ولی.....استغفرالله من کی خواستم بگم خنگ؟؟؟ هان؟؟چرا الکی منحرف میشین؟؟؟

نه بابا اصلا می دونین چیه<؟؟ اون روزا که خدا داشت تو اون دنیا استعداد رو تقسیم می کرد

فاطیما جون ما داشت بند کفشش رو می بست و از قافله عقب موند...الکی نبود که کنکور امسال رو ترکوند و لام تا کام حرفی نزد تا کسی بهش نگه فاطی شیرینی و سور ما چی شد

البته من خودم که ایشالله سورم رو ازش می گیرم شما رو نمی دونم.

چش سفید اصلا به روی خودشم نیاوورد که کنکوری در کار بوده....یادش رفته که اون ورزا هی می گفت

بچه ها برام دعا کنید ...این حرفا......

مام هی دعا کردیم قبول نشه که شد.....حالام که شیه همتون دعوتین خونهشون به صرف خورشت

نیست نیست با کدو بادمجان سرخ شده ی اعلا.

خوب دیگه بسشه پرو میشه........و البته فاطیما بهترین و با صفا ترین دوست منه.

دمش گرم.

                                                                  


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388 و ساعت 17 توسط $داداش پـــــــــــــــدرام$ |
قسمت آخر.ننه قنبر
 

-به به مشدی شیک و پیک کردی خبریه؟؟بگو مام خبر دار بشیم.

- خبر دار؟؟ مگه بی خبری؟؟؟

-نه انگار تموم عالم و آدم با خبر هستن و بلم بالام بی خبر.

-ننه قنبر بهش نگفتی؟

-والا چی بگم مشدی خان...گوشش بدهکار حرفای ما نیست.

-درست میشه مشدی ...خب خب حالا بلم بالام یه کم از خاطره های سفرتون برامون بگین.

-چنان می گین سفر انگار رفتم هنودوستان برا شماها طوطی بیارم.
بابا من رفته بودم تو کما

- بابا جان...بلم جان..سفر آخرتهم خودش ه سفره دیگه....
- ده بابا جان نگو...یه بلا به ودری..چیزی....بعدشم ...اون جا که حلوا خیر نمی کنن

-ده بگو ننه...بگو حوریه هار و براشون...بگو اون میوه های بهشتی رو....

-ننه قنبر شما چرا؟؟ با همه شوخی با بچتونم اره؟؟؟باشه میگم...
.والا جونم براتون بگه که ....

وسط مسطای خیابون بهشت یه فرسخ مونده بود تا حور العین دیدم یه جمعیت دارن از دور می ان... مام که تو کما بودیم و بی خبر. واستادیم ببینیم چه خبره...
دیدیم یه حوری اومد جلو عین قرص شب چهارده.عینَهو پریان زمینی....هوش ز سر برد و دل بی قرار...هنوز حرفم شروع نده بود که همه دوره ام کردن.....
مام ترسیدیم خواتیم که فلنگ رو ببندیم که از هر طرف محاصره شدیم.....
لباس نو دادن پوشیدیم و گفتن دو تا ملاقاتی داری....

-ننه..مگه یمارستان بوده که ملاقاتی بوده.....؟

-نه ..بی بی ولی خلاصه ما هراس و اینا رو ریختیم تو دل و گفتم با کی؟؟
گفتن یکیش زمینیه یکیش هوایی ....گفتم مگه این جا جزایر هاواییه؟؟گفتن بی بی ات رفته برات دعاگو شه تو فکر هوایی و هاوایی هستی؟؟گفتم نه والا خواستم شوخی کنم...گفتن بلم خان این جا که زمین نیست.
خلاصه یه یارو به اسم غلام ساتورچی اومد پیشوازمون و گفت: جون تو اگه اون ور دنیا بودم بی بیت رو خوش بخت می کردم.
گفتم پیرمرد این همه حوری و غلمون و این ها داری....هنوز چشت دنیال بی ب ماست؟
کرمت رو شکر بابا ...
گفت نه جون شما....بی بیت یه پارچه خانمه....

-این دری وری ها چیه میگی بلم؟؟نکنه ضربه مغزی شدی قاط زدی ها؟؟؟

-خوب حالا که حرف ننه قنبر خانم شد اجازه بدین من یه متن ادبی از خودم نوشتم تو جمع بخونم..

-یعنی می خوای بگی خودت گفتی مشدی؟؟؟
-بله..همه که مث شما خالی بند نیستن پسر.

-هزار بار نشستم دم در ننه قنبر...و خوردم غم تو ننه قنبر....ببین این گل پر پر ننه قنبر.
اومدم دستت بگیرم ننه قنبر برات جون بدم و بمیرم ننه قنبر....
می خوام شادت کنم ننه قنبر..همش یادت کنم ننه قنبر...
اگه نپسندی شاه پسندی ننه قنبر ..در.روی مهمون نبندی ننه قنبر.
ننه قنبر جواب رد بدی حالم میشه زار..می خوام باهات خوشبخت بشم تا آخرش یار

-نه...میگن عشاق میشی شاعر میشی..همینه...حالا بگو از کدوم بنده خدا کش رفت مشدی؟؟
- نقل داغمون نکن بچه....
- نه خوشم اومد مشدی....دمت گرم.

مشدی از بی بی تو همون جلیه خواستگاری کرد و بی بی هم با اجازه بلم بالام جواب مثبت داد.
و سو رو سات عروسیشون با یه جشن کوچیک تو ده هشت چین اباد چیده شد.

-خوبه..خوبه من قرار بود زنت بشم حالا باید ساق دوش بی ب بشیم.پس کی می آی خواستگاری من..پوسیدم ها...

- می آم...بابات اون دنیا خیلی سفارشت رو به من کرد..گفت نسترن تموم زندگی منه....
گفتم شما که روحتون شاده....گفت آره ولی مرده که زنده نداره....گفتم چشم خیالتون راحت.

-وای بدبخت شدم....اون که داره می آد خوساتگارم بوده...پسر خالمه....

-به به به...گل بود دوماد هم آراسته شد....نسترن جواب منفی میدین که با دیگرون و از ما بهترون گشت و گذر کنین؟؟

-من استاد کامپیتورش هستم ...با اجازه مادرشون داریم می ریم لابواتولال تا کار کنیم.
-البته منور استاد باید لابراتووار باشه....درسته؟؟

-اره سیامک استادم خیلی شوخه....
-بله میگم همیشه استادتون براتون یخ در بهشت می گیرن؟؟؟
-نه...درس زیاد بود گفتیم استراحتی بکنیم.

-بله بله..درسته...می گم استاد من یه سری اطلاعات می خوام برا کامپیتورم..شمام که یه
پا استادین.... اگه کِیس کامی من خراب بشه شما می تونینی درستش کنین؟؟؟

-البته...شما بگیم کامی عزیزتون یه تِک پا بیاد پیش من..من خودم براش یه کِیس مناسب سراغ دارم...البته نگفتین کامی شما چند سالشه....

-استاد شوخ طبعی خوبی بود..ولی منظور سیامک کامپیوترشونه....
-آ...آآآآ..آهان...شوخی کردم گفتم بخندیم...

-می گم استاد اگه دوس داشتی یه کم بیا پیش خودم حدااقل اصطلاحاتش رو یاد بگیر بعد برو با دختر مردم یخ در بهشت و کاپپیتوپر و لالتولال

-ده گندت بزنن بلم....تو که بلد نیستی چرا مدعی میشی؟؟ آبروم رفت ...تا یه مدت منو مضحکه خاص و عام می کنه.....اصلا نه من نه تو.

- ولی نسترن..من.....

گفتم که نه من نه تو....خنوب کاری نداری؟؟؟

- نسترن.. من می خوام بگم که....

- می دونم بابا ....فردا که خواستی بیا دنبام برم محضر گل و یرینی یادت نره ها.....

-نوکرتم به مولاااااااااااااااااااااااااا

-می گم پس چرا اولش اون جوری گفتی؟؟؟
- هیچی بابا این نویسنده می خواس بین من و تو دعوا راه بندازه...منم دیدم برا اول زندگیمون
شگون نداره ...اخر فیلم نامه رو تغییر دادم....

-ولی نسترن این نویسنده بنده خدا این همه نوشته..گناه داشت ها...می ذاشتی صد قسمت بسازه...

-نه بابا اگه به ان نویسنده باشه تا صبح قیامت ادامهع دار می ساه..تازه آبجی ساراش هم گفته چرا هی ادامه دار می نویسی....

- یعنی دیگه این آخرین قسمته؟؟؟ بله....

-----نسترن؟؟؟
-بله آقای نویسنده؟؟؟
----چرا داستان رو تموم کردی؟؟؟ من می خواتم یه صد قسمت بسازم....
-خوب دیگه تا حالا شما می روند ان دفعه من ساربون شدم.
-----خوبه والا شخصیت داستانم نوبره برا خودش والا.


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388 و ساعت 13 توسط $داداش پـــــــــــــــدرام$ |

best-boy-donya

$داداش پـــــــــــــــدرام$

best-boy-donya

http://best-boy-donya.blogfa.com

""داداش پدرام""

""داداش پدرام""

""داداش پدرام""

سلام به تمومی دوستای گل قدیمی خودم...همه شاخ شمشادا..همه شاخه نباتااااا
خوبین خوشین؟؟؟؟ دلم براتون یه ذره شده به خدا.....
بازم برگشتم..با دستی پر و دلی شاد شاد شاددددددددددددددد
همه داستان هام از خودمه...همین طور شعرهام....
دوستون دارم فداتون به قول برو بچ گفتنی سبد سبد ستاره تقدیم اون لباتون....تقدیم لبخندا و
تقدیم اون چشاتون.... یا علی مددی ..التماس دعـــــــــــــــــــــا

""داداش پدرام""

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog